دالان باریک فرهنگ و هنر
در روزگاری که فناوری اطلاعات همه چیز را با سرعت سرسام آور به اشتراک می گذارد ، فرهنگ به حاشیه رانده شده و جای خود را به نمایش های سطحی ، جنجال سازی ، خشونت کلامی ، زن ستیزی و مردستیزی داده است . تفکر، تعمق و مسئولیت پذیری جایشان را به سرگرمی ، خوش گذرانی و فرار از ملالت روزمره داده اند . جامعه امروز ، بیش از آن که تولیدکننده معنا باشد ، مصرف کننده ای بی رمق است که میان امواج داده های بی ارزش سرگردان مانده است .
تفریح و لذت طلبی اگرچه در ذات خود امری طبیعی و قابل دفاع است ، اما هنگامی که به ارزش مسلط فرهنگی بدل شود ، پیامدهایی چون ابتذال ، بی مایگی و گسست فکری را به همراه دارد. در چنین فضایی ، جای نقد و اندیشه ورزی را شایعه ، هیاهو و توده گرایی گرفته است . نقد ، که روزگاری ستون فقرات حیات فرهنگی بود ، امروز از سکوهای عمومی حذف شده است .فضای مجازی ، با حجم انبوهی از اطلاعات نادرست ، بدل به مرجع فرهنگی شده و اعتماد عمومی را به بازی گرفته است
سطحی نگری فرهنگی ، نه تنها حاصل ولنگاری عمومی بلکه نتیجه کناره گیری نخبگان از مسئولیت فرهنگی خود است.سال ها پیش ، فرهیختگان با انتقال هنر ، ادبیات و اندیشه به توده مردم ، نقش موثری در ارتقای فهم عمومی ایفا می کردند ، اما امروز این جایگاه به حاشیه رفته است .تولیدمحتوای فرهنگی و هنری به کمیت فروکاسته شده و آثار ارزشمند قربانی جلب مخاطب انبوه شده اند .فروش بالای فیلم های بی مایه در برابر رکود آثار معناگرا ، گواهی است بر جابجایی ارزش ها و فروکاست هویت فرهنگی به سرگرمی محض .
یکی دیگر از ابزارهای این سقوط ، تبلیغات است .تبلیغاتی که در فقدان نقد ، جای آن را گرفته و به جای ترویج سلیقه ، تخیل و عرف ، تنها بازار مصرف را گسترش می دهد.دیگر معیار داوری آثار هنری و ادبی ، محتوا یا زیبایی شناسی نیست ، بلکه توان تبلیغاتی و جذابیت های ظاهری است . توده هایی که شاخک های فکری شان بی حس شده ، به راحتی در دام این نمایش های پر زرق و برق می افتند .
از سوی دیگر ، موسیقی زیرزمینی ، گرچه گاهی واکنشی طبیعی به ممنوعیت ها و سانسورهاست ، اما در بسیاری موارد نیز به ابزاری برای تخلیه هیجانی بدل شده که بیش از آن که از فرهنگ برآمده باشد ، بازگشت به غرایز جمعی و بدویت دارد.فضای این موسیقی ها ، با حرکات اغراق آمیز ، مواد محرک و رفتارهای هیجانی ، بیشتر یادآور آیین های قبیله ای ست تا کنسرت های هنری . در جامعه ای که امکان عرضه هنر اصیل از هنرمندان گرفته شده ، طبیعی ست که توده مردم به بدیل های سطحی و بی ریشه روی آورند
در میانه روزهایی که درد ، سوگ ، ناامیدی و بی ثباتی بر فضای عمومی سایه افکنده ، شاید تنها پناهگاه باقی مانده ، فرهنگ ، هنر و نوشتن باشد . جایی که هنرمند و نویسنده ، نه در مقام واعظ یا قاضی ، که به مثابه مرهم گذار زخم های جمعی ظاهر می شود .اما این پناهگاه نیز زیر فشار سانسور ، سیاست زدگی و بی توجهی در حال فروپاشی است . پرسش « چه باید کرد ؟» بارها از زبان اهالی فرهنگ و هنر شنیده شده ، اما پاسخ آن در میدان عمل رنگ می بازد ، چرا که ساختار کلان تصمیم گیری از اصلاح بی نصیب مانده است
در چنین شرایطی ، آن چه اهمیت دارد نه صرفاً پاسخ به « چه باید کرد ؟ » بلکه شناسایی دایره انتخاب های محدود مان و شیوه مواجهه با آن هاست . در جامعه ای که شکاف میان مطالبات مردم و واقعیت های حاکم روز به روز عمیق تر می شود ، باید پرسید « چه می توان کرد ؟» آیا هنوز می توان میان سازگاری و اصالت ، میان تن دادن و تعالی ، راهی یافت ؟
متأسفانه نشانه های موجود از آینده ای روشن حکایت نمی کنند. پژوهش های اجتماعی از جمله مطالعات دکتر محسن گودرزی ، خبر از سیر صعودی انواع آسیب های اجتماعی می دهند. امروز ، اعتیاد ، پرخاشگری ، افسردگی و بحران هویت نه استثنا ، بلکه جزئی از زیست روزمره ما شده اند . جامعه ای که به ابزار خشم و کینه و حسادت آغشته باشد ، دیگر توان ساختن و خلق کردن را از دست می دهد . در چنین فضایی ، امید برای گفت و گوی سازنده رنگ می بازد و دیوارکشی های ذهنی و فرهنگی ، مردم را از یکدیگر جدا می کند.
فرهنگ امروز ، به دالانی باریک بدل شده که هر روز تنگ تر می شود ؛ دالانی که در آن حرکت کردن ، توازن میان اصالت و بقا را می طلبد . اگر جامعه ما نتواند در برابر هجوم سطحی نگری ، خشونت ، ابتذال و بی هویتی ایستادگی کند ، به تدریج موجودیت فرهنگی اش را از دست خواهد داد . هنوز دیر نشده ، اما زمان اندک است و مسیر دشوار .آن چه نیاز داریم نه شعار ، که کنش آگاهانه و مداوم است ؛ بازگشت به اندیشه ، تقویت روحیه مدارا ، حمایت از فرهنگ مستقل و باور به اینکه هنر و اندیشه می توانند نه تنها نجات بخش ، که آینده ساز باشند
📝سعید اندیکلایی











